تو که نیستی ...

 

 

هوا چقدر دیوانه است

تو که نیستی گریه می کند،

همه دچارت شده ایم!

همه!

وقتی که .....

                     v  

 

 

 

وقتی که خانه نیستم

کلید را دم پله اول

زیر همان گلدان سفال همیشگی گذاشته ام

رویایت اگر آمد

 

پشت در نمی ماند 

 

 

دلم انگار ....

                                     v

نه به چاهی 

نه به دام هوسی افتاده

دلم انگار 

فقط یاد کسی افتاده

سلام خوبان هفته ی خوبی داشته باشید

                    

مهربا ن باشید

مهربان باش که در آن پس این پنجره ی سبز قشنگ …
مهربان است کسی با من و تو …
چه قشنگ است نگاهی که به مهر …
بگشایی به همه…

سلام حال شما       ....                                                              

جان می گیرد قلبم

صبح بخیرهایت را قدرمی دانم ،

زیرا زنده می کند مرا
.
سلاااااااااااااااااااام ❣
صبـــــح بخیــــــر دوستـــــان 

باز کن ....

باز کن پنـجره را…
مـن تـو را خواهم برد به سرِ رودِ خروشـانِ حیات
آبِ این رود به سرچشمه نمی گردد باز.
بهتر آن ست که غفلت نکنیم از آغاز،
باز کن پنجـره را …

والا به خدا

خدا زندگی را برایت آفرید،
و تو را مسول رنگ آمیزی اش
قرار داد..
پس با زیباترین رنگها رنگش بزن!

اوقات سخت  ....

 


چه اوقات سختی که بر من گذشت!

گواهِ دلِ ریشِ من، ماه بود!

دمی شک نکردیم به شاه‌راه‌ها ،

دریغا که بی‌راهه‌ها راه بود!

 



 

 

رو به راهم ....

رو به راهم
رو به راهی که رفته ای
رو به راهی که مانده ام

جغرافیای دستان تو  ..

بعد از آن ھمه سرگردانی 
روی وجب به وجب خاک 
بعد از آن ھمه جستجو روی نقشه ھای جھان 
دانستم 
دستان توست، وطنِ من!

وطن من؛ دست های تو

اگر گنجشک  من .....

نخواهم شد پر و بال کسی که...

نمی گریـم بر احوال کسی که...

اگر گنجشک من باشی، از امشب 

نمی گردم به دنبال کسی که...

 

 دو گنجشک

گفته بودی ...

گفته بودی:
"گیرم بهار هم بیاید
فاصله‌ ها سبز می‌شوند فقط..."
حالا بهار آمده
فاصله ها سبز 
و همچنان باقی ست...
دستی را بگو که از فاصله ها دورمان کند...‏

کاش ......

کاش مانند کودکی
از سقف اتاق مادربزرگ
دوچرخه ای چکه میکرد
تا
باقی عمر را
همچون کودکی
روی آن سپری کنم.

کاش دوچرخه ای بود و کودکی...‏