تو که نیستی ...

هوا چقدر دیوانه است
تو که نیستی گریه می کند،
همه دچارت شده ایم!
همه!

هوا چقدر دیوانه است
تو که نیستی گریه می کند،
همه دچارت شده ایم!
همه!
v
وقتی که خانه نیستم
کلید را دم پله اول
زیر همان گلدان سفال همیشگی گذاشته ام
رویایت اگر آمد
پشت در نمی ماند
v
نه به چاهی
نه به دام هوسی افتاده
دلم انگار
فقط یاد کسی افتاده
مهربان باش که در آن پس این پنجره ی سبز قشنگ …
مهربان است کسی با من و تو …
چه قشنگ است نگاهی که به مهر …
بگشایی به همه…

جان می گیرد قلبم
صبح بخیرهایت را قدرمی دانم ،
زیرا زنده می کند مرا
.
سلاااااااااااااااااااام ❣
صبـــــح بخیــــــر دوستـــــان

باز کن پنـجره را…
مـن تـو را خواهم برد به سرِ رودِ خروشـانِ حیات
آبِ این رود به سرچشمه نمی گردد باز.
بهتر آن ست که غفلت نکنیم از آغاز،
باز کن پنجـره را …

خدا زندگی را برایت آفرید،
و تو را مسول رنگ آمیزی اش
قرار داد..
پس با زیباترین رنگها رنگش بزن!

چه اوقات سختی که بر من گذشت!
گواهِ دلِ ریشِ من، ماه بود!
دمی شک نکردیم به شاهراهها ،
دریغا که بیراههها راه بود!

رو به راهم
رو به راهی که رفته ای
رو به راهی که مانده ام

نخواهم شد پر و بال کسی که...
نمی گریـم بر احوال کسی که...
اگر گنجشک من باشی، از امشب
نمی گردم به دنبال کسی که...


کاش مانند کودکی
از سقف اتاق مادربزرگ
دوچرخه ای چکه میکرد
تا
باقی عمر را
همچون کودکی
روی آن سپری کنم.
