ما دوست داشتن را نمی .....
دیوار ها
مرزها
ارتش های جهان
این همه پیامبر
کتاب های آسمانی
حتی بهشت و جهنم
برای این است
که ما دوست داشتن را
نمی فهمیم

دیوار ها
مرزها
ارتش های جهان
این همه پیامبر
کتاب های آسمانی
حتی بهشت و جهنم
برای این است
که ما دوست داشتن را
نمی فهمیم

سلام صبحتون بخیر،
گلدانهای لبخند را
درحیاط چهره بگذارید
چشم های عاشقتان را آب بزنید
پلکهای خسته را جارو کنید
نان تازه ای ازسرکوچه نشاط بگیرید
هرصبح،
بنشینید عشق بخورید
و عشق بنوشید
و به خداوند و همه سلام بگوئید
و سلام بشنوید.
دوستان عزیز
روزی سرشار از مهر
و دوستی برایتان آرزو دارم…

این چندان اهمیت ندارد که تو،
گل سرخی هستی یا یک نیلوفر یا گل همیشه بهار
مهم اینست که شکوفا شوی…

زندگیت را طی کن
و انگاه که بر بلندترین قله هایش رسیدی
لبخند خود را
نثار تمام سنگریزه هایی کن
که پایت را خراشیدند

همین یکبار ...
توی همین شعر با من قدم بزن ...
شاید همین الان سیلی در راه آمدن باشد
زلزله ای در شرف وقوع
و من هنوز به تو نگفتم :
دوستت دارم ...
تفاوت عمق اقیانوس و برکه از بزرگی ماهیهای که بیرون می ایند مشخص میشود
موفقیت چیزی نیست که دیگران از تو انتظار دارند،موفقیت چیزی است که تو به ان می اندیشی
در سراسر جاده زندگی،توقف ممنوع
اگر میخواهی مانند عقاب پرواز کنی با بوقلمون همراه نشو
اگر قادر نیستی خود را بالا ببری، همانند سیب باش تا با افتادنت اندیشه ای را بالا ببری
همیشه از خودت به خوبی یاد کن و زندگی را ان طور که دلخواهت هست تصور کن.
روز را با خنده شروع کن تا زندگی با خنده در دستانت شکوفا شود
لبخندخدارا برای همتون ارزودارم
اکثر دانه ها هرگز رشد نمی کنند
پس اگر واقعا می خواهید چیزی اتفاق بیفتد
بهتره بیش از یکبار تلاش کنید ….

سنگ در بیابان بی ارزش است
ولی اگر آن سنگ را پله کنی باعث ترقی میشود
اشتباهات موجب ناراحتی هستند
ولی اگر آن هارا تجربه کنی برای خودت
و مثل پله ازشون بری بالا
و به موفقیت برسی خیلی به درد بخور هم هستند.
اگر به هدفتان یقین دارید از اشتباهات هراس نداشته باشید
حتی آن ها برایتان فرصت هستند.

" آنچه جذاب است سهولت نیست،
دشواری هم نیست،
بلکه دشواری رسیدن به سهولت است "

خورشید یادآور هر روزه این نکته است که
ما هم می توانیم از اعماق تاریکی دوباره طلوع کنیم،
ما هم می توانیم با نور خویش بدرخشیم…

دیشب خواب دیدم
مثل ماهی شده ام
و در آب چشـم های روشـن تو شنــاورم
از ترس خوابم را برایت تعریف نکردم
ترسیدم پلک هایت را ببندی
و مـرا خفه کنی

زنــــد گـــی را از جایی که پاره شده
دوباره به هم میدوزیم.
در صندوقِ خاطرهها هنوز
نخ برای بخیه زدن هست …!
